قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
854
تاريخ الفي ( فارسى )
و در روضة الشهدا از ابو المفاخر آورده كه تاجرى يهودى در اين روز كه سر امام حسين را آوردند در مجلس يزيد حاضر بود . پرسيد : اين سر كيست كه در پيش نهادهاى ؟ گفت : اين سر كسى است كه در عراق بر من بيرون آمده بود و مىخواست كه خود را امير المؤمنين نام كند . امراى من با او حرب كردند و سر او را با متابعانش پيش من فرستاده . يهودى گفت : مگر صاحب اين سر شريفى بود كه داعيهء حرب داشته ؟ يزيد گفت : او شريفى بود از اشراف بنى هاشم . يهودى پرسيد : نام او چيست ؟ گفت : حسين . گفت : نام پدرش ؟ گفت : على . گفت : مادرش چه نام داشت ؟ گفت : فاطمه . گفت : فاطمه دختر كه بود ؟ گفت : دختر محمّد رسول اللّه . يهودى گفت : پس صاحب اين سر نبيرهء پيغمبر شما باشد ؟ گفت : آرى . يهودى سر خود بجنبانيد و نعرهاى برآورد و گفت : واى بر شما اگر اين پيغمبر شما بر حقّ بوده باشد . اى يزيد ! ميان من و داود پيغمبر هفتاد پشت واسطه است و جهودان مرا بدان جهت حرمت مىدارند و محمّد عربى هنوز ديروز از ميان شما بيرون رفته امروز با فرزندان او اين مىكنيد ؟ يزيد از اين سخن در قهر شده گفت : خاموش باش اى يهودى . اگرنه آن بودى كه پيغمبر فرمود « اهل ذمّه را نرنجانيد كه هركه آزار به ذمّى رساند من در روز قيامت خصم وى باشم » مىفرمودم گردنت را بزنند . يهودى گفت : اى ابله بىبصيرت ! كسى كه براى يهودى خصمى كند آيا براى جگرگوشهء خود چه خواهد كرد ؟ واى بر تو ، در زمانى كه جدّش پيغمبر خدا به خصومت تو برخيزد و مادرش فاطمهء زهرا در عرصهء محشر به دامنت در آويزد . آتش غضب يزيد به اشتعال درآمده گفت : جلّاد را طلبيد . يهودى بر جست و سر امام حسين را برداشت و گفت : يا ابا عبد اللّه ، من مولاى توام و از روى اعتقاد مسلمان شدم . پس گفت : اشهد ان لا إله الّا اللّه وحده لا شريك له و اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله . اى سيد ! به حقّ آن خدايى كه جز او خدايى نيست كه فردا پيش جدّت بر ايمان من گواهى دهى . يزيد گفت : الحال كه دانستى تو را خواهم كشت مسلمان مىشوى ؟ گفت : اى ابله ! من از حسين بن على فاضلتر نيستم . او را فرمودى كه بكشتند ، مرا هم بفرماى تا به قتل رسانند . اميد دارم كه به حكم « المرء مع من احب يحشر » مرا با زمرهء شهدا برانگيزانند و در ميان ايشان حشر كنند . پس يزيد حكم كرد تا آن نو مسلمانان را شهيد كردند . و در كتاب فضائل السبطين مسطور است كه ترسايى به ايلچيگرى از جانب قيصر روم آمده و جهت يزيد تحفهها و هديهها آورده بود . اتّفاقا در آن روز كه سر امام حسين ، عليه السّلام ، را پيش يزيد آوردند در آن مجلس حاضر بود . چون سر امام حسين را ديد آهى كشيد و گفت : اى يزيد من در ايام حيات پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، به رسم تجارت به مدينه رفته بودم و مىخواستم كه آن حضرت را ملاقات كنم . از اصحاب پرسيدم كه حضرت رسول چه چيز را